با دقت در اموری که به طور جسته و گریخته از متون تاریخی بر میآید، روشن میشود که خاستگاه اصلی میترائیزم در نزدیکیهای رود ارس و در میان «کادوسیان»، بوده است. پیش از آمدن آریائیان، سه تمدن شناخته شده، در ایران وجود داشتهاند: کادوسیان در حوالی سبلان، کاسپیان در حوالی البرز مرکزی (قزوین)، و «مانن» یا تمدن مانایا،
در حوالی میاندوآب و بیجار (تخت سلیمان). قرآن از کادوسیان با «اصحاب رس»
تعبیر میکند. متون حدیثی اسامی شهرهای آنان را، فروردین، اردیبهشت تا
اسفند، میشمارند. هر ماه در یکی از آن شهرها یک روز جشن داشتهاند که در
اثر آن، اسامی شهرها به ماههای سال منتقل شده است.[1]
در تقویم
امروزی زردشتیان همان طور که هر ماه از سال برای خود نامی دارد، هر کدام
از روزهای هر ماه نیز برای خود نام ویژه دارد. در هر ماه نام یک روز همان
نام خود ماه است. مثلاً روز ششم فروردین همان فروردین، و روز دوم اردیبهشت
همان اردیبهشت، و روز چهارم خرداد، خرداد است و روز دهم مهر، مهر است و
معروف به «جشن مهرگان» است و همین طور روزهایی در ماههای دیگر.
یعنی همراه با
انتقال نام آن شهرها به ماههای سال، روزهای جشن همچنان با نام خود باقی
ماندهاند. چون روز دوم اولین ماه سال در شهر فروردین جشن داشتهاند، آن
را روز فروردین مینامیدهاند و همچنین در مورد دیگر شهرها، شگفت است: در
یک حدیث مختصر این همه حقایق تاریخی برای ما روشن میشود، حقایقی از
تاریکترین اعماق تاریخ که خود زردشتیان سخت به آنها نیازمندند.
آریاییها پس
از ورود به فلات ایران، کاسپیان را به سمت شمال البرز راندند. اما با
کادوسیان کنار آمده و به دین آنان گرویدهاند. هنوز هم الفاظ و واژههای
کادوسی جایگاه اساسی و بنیانی را در دین زردشتی، دارند. فرشتگان با اسامی
فروردین و... تا اسفند، و نیز لفظ بهشت، مینو، یزدان، فرّ، فروَهر، اَهور،
حتی واژه شاه،[2]
آب، درخت، روشن، و... در بنیانیترین پایههای میترائیزم و زردشتی حضور
دارند که هیچ کدام آریایی نیستند. و همین موضوع باعث شده که ادبیات دینی
ایرانیان قدیم، از زبان و ادبیات روزمرّهشان، جدا شود و زبان دینی حتی
اوستایی، مخصوص مغان و مؤبدان باشد.
واژهها و
اصطلاحات کادوسی، در آیین ایرانی به وفور یافت میشود که اثری از آنها در
میان آریائیان هندی و یونانی یافت نمیشود. الفاظ مقدس آریایی در میان
هندیان آریایی و یونانیان، همچنان مشترک ماندهاند. اما در ایران نه تنها
از بین رفتهاند بل توسط خود آریائیان، به معنی نامقدس، به کار رفتهاند.
از آن جمله کلمه «دِیُو» که حرف اول آن با تلفظی میان دال و ذال،
بوده همان طور که هنوز لفظ «گنبد» گاهی «گنبذ» تلفظ میشود و نیز «کاغد» و
«کاغذ». لفظ «دیو» در یونان «ذیو» با اضافه شدن حرف «س» که خاصیت یونانیان است، «زئوس»
تلفظ میشود که خدای بزرگ آریاها پیش از مهاجرت، بوده و هنوز هم در میان
آریاییهای، هند و یونانیان، همچنان هست. اما در ایران با تلفظ «ذیو» و
«دیو»، همردیف اهریمن گشته است.
مساله خیلی مهم
است به حدی که نمیتوان بهای کمی به آن داد. خدای خدایان که دوران مدیدی
مورد پرستش آریائیان پیش از مهاجرت، در آسیای مرکزی بوده. همراه
مهاجرتشان با آنان همه جا رفته، همچنان خدای خدایان مانده اما در ایران
به معنی پلیدترین موجود در کنار اهریمن جای گرفته است. این نشان میدهد
که آن آیین از بن و بیخ کنار گذاشته شده است. درست مانند اسامی بتهای عرب
در پیش از اسلام که مقدسترین واژهها بودند و پس از اسلام منفورترین
واژهها شدند.
میترائیزم از ایران به یمن رفت، در حوالی سال 1200 قبل از میلاد بلقیس
ملکهی یمن پیش از آن که با سلیمان متّحد شود، مهر پرست بوده است؛ قرآن
از زبان پیک سلیمان نقل میکند: «وجدتها و قومها یسجدون للشّمس».[3] که او و مردمش پس از اتّحاد با سلیمان، خورشید پرستی را کنار میگذارند.
پیش از آن
میترائیزم در قالب خورشید پرستی از یمن و ایران به مصر نیز رسیده بود و تا
بخشهایی از اروپا نیز پیش رفته بود. مؤرخین یونانی و نیز مؤرخین اخیر
اروپایی آن چه از میترائیزم میشناسند، دوران افراط در خورشید پرستی آن
است و لذا آن را «میترائیزم = خورشید پرستی» نامیدند.
[1]. حدیثی
است شگفت که مطالب جالبی را بیان میکند. آن را مجلسی در بحار (ج14، ص148
به شمارهی 1) از علی(ع) آورده است. ناحیه زندگی آن مردم را کنار رود
ارس، و تاریخ ظهور آن پیامبر را چهار نسل بعد از ابراهیم(ع) تعیین میکند
که به قول ابن خلدون، 160 سال پس از ابراهیم. یعنی حوالی 4000 سال پیش،
میشود. در متن بحار «بعد از سلیمان» آمده اما در پینویس از نسخه دیگر نقل
شده که «قبل از سلیمان» است. روشن است که این نسخه دوم صحیح است.
آنان نوعی درخت صنوبر را میپرستیدهاند که به آن
«شاه درخت» میگفتند. در آن جا چشمهای با نیکوترین آب، نیز جریان داشته
که «روشناب» نامیده میشد. پیامبرشان مبعوث گشت، زمانی طولانی آنان را از
صنوبر پرستی باز میداشت و به دین نو دعوت میکرد، سرانجام کشته شد.
طوفانی از دود، بخار، گوگرد و آتش، بر آنان بارید.
ظاهراً فوران آتشفشان سبلان بوده است که هنوز هم
چشمههای گازدار و گوگردآمیز در اطراف آن میجوشند. در حدیث دیگر آمده:
سبلان در آذربایجان کوهی است بهشتی و در آن قبری از قبور انبیا قرار دارد.
(بحار، ج57، ص122).
در حدیث شمارهی 4 اشاره شده است که بقایای مردم ارس
به دین آن پیامبر گرویدهاند. و در حدیث پیامبر(ص) نیز دیدیم که گرچه آن
پیامبر کشته شده لیکن کتابش در ورقهایی از چرم، مانده و آیین او پیروز
شده است.
[2].
ظاهراً ترکیب «شاهان شاه» نیز یک ترکیب کادوسی است. زیرا در صورت آریایی
بودن میبایست «شاه شاهان» باشد. کادوسیان در زمان اردشیر دوم هخامنشی در
موطن خود میزیستند و دو پادشاه محلی نیز داشتهاند.
[3]. سورهی نمل، آیه 24.
منبع: انسان و چیستی زیبایی ص146-149
هستی شناسی میترائیزم در دو
بخش انجام مییابد: خدا شناسی و جهان شناسی. میترائیان در خدا شناسی موحد
بوده و هستند. در جهان شناسی و تبیین عالم مخلوقات، ثنوی هستند هم به خیر
باور دارند و هم به شرّ. اما نمیتوان این حقیقت را نادیده گرفت که میترائیان مانند پیروان ادیان دیگر دچار انحراف شده بودند که زردشت به اصلاح آن مأمور میشود.
و از نظر تاریخی نیز مشاهده میکنیم با گذشت زمان، خورشید سمبل مهر، در
پیش از اصلاحات زردشت در حد یک الهه بزرگ نه فقط ستایش که پرستیده میشود.
وقتی که «سمبل» به «خدا» تبدیل
میشود و همه خیرها از خورشید ناشی میشود، لازمهی ضروری آن تبدیل شدن
اهریمن نیز به خدای دوم، است. زیرا هیچ شری از مهر ناشی نمیشود پس باید
شرّها از اهریمن ناشی شوند.
زردشتیان امروزی جداً منکر «دو
خدایی» هستند. فرهیختگان آنان یزدان را خدا نمیدانند به نظرشان «اَهور»
فقط یک نام دارد، گاهی «مزدا» به عنوان پسوند میآید که نشان دهنده واحد
بودن اوست. اینان مدعی هستند که جایگاه یزدان در آیینشان همان جایگاه
جبرئیل یا آن فرشتهای که مسلمانان آن را «روح»[1] مینامند، است.
افراد اندیشمند
زردشتی که امروز به جای خورشید به نور آتش، توجه دارند، ثنویت خودشان را
دقیقاً به خیر و شرّ تطبیق میدهند که در ادیان سامی به ویژه در اسلام،
هست. و اساس دو گانه پرستی را که به دو خدا باور داشته باشند، از اصل و
ریشه، رد میکنند با این تلقی که در هیچ زمانی دچار آن نبودهاند نه قبل
از اصلاحات زردشت و نه بعد از آن.
یک زردشتی میگوید:
من انکار نمیکنم؛ پیش از اصلاحات زردشت با گذشت زمان، نقش خورشید از نقش
یک سمبل محض، به نقش افراط آمیزی تبدیل شده بود که زردشت به اصلاح آن
مأمور میشود. و حتی میپذیرم که پس از زردشت نیز دربارهی آتش یک بینش افراطی پیش آمده
بود لیکن ما امروز چنین باوری نداریم و بر اصول اولیه آئینمان هستیم.
اما میبینیم برخی از برادران ایرانی مسلمان ما اهریمن را مظهری از مظاهر
خدا میدانند و این عقیدهشان از تلویزیون هم پخش میشود. ما از چند جانب
دچار هجمههای غیر منصفانه شدهایم؛ از طرفی آن میترائیزم خارج از
ایران که از ایران به مصر و بخشی از اروپا نفوذ کرده بود و در طی این مسیر
با تغییراتی همراه بوده، به حساب ما گذاشته میشود. از جانب دیگر:
متون تاریخی که یونانیان آنها را نوشتهاند: گاهی ندانسته و گاهی نیز به
طور یک جانبهگرایی، داوری منصفانهای دربارهی ما نداشتهاند. از جانب
سوم که مهمتر است ناخرسندی ارسطوئیان و صوفیان، از ما است که آنان جهان را
تک بُعدی و بدون شرّ میدانند، ما را که جهان را مانند ادیان سامی و
اسلام، دو بعدی میبینیم (هم به خیر باور داریم و هم به شرّ، هم به زیبایی
عقیده داریم و هم به نا زیبایی) به ثنویت پرستی متهم میکنند. درست است
ما ثنویت به این معنی را میپذیریم و از اصول مسلّم ما است.
متأسفانه متون تاریخی آن چه از میترائیزم ثبت کردهاند گوشهای از سخنان بالا را تأیید میکند. زیرا بیشتر به توضیح میترائیزم در مصر و مناطق خارج از ایران،
پرداختهاند و از آن دیدگاه به میترائیزم ایرانی نگریستهاند. این روش،
داوری را سخت مشکل کرده است. به نظر میرسد گویاترین متن در این باره،
متون روایی مسلمانان و نیز عمل عینی آنان در مورد زردشتیان، است. هر چه
باشد مسلمانانِ 1380 سال پیش، زردشتیان را بهتر از ما میشناختند. این
شناخت به دلیل تماس دائمی و حتی در مناطقی به دلیل زندگی عربها و ایرانیان
در خلال همدیگر (یعنی هم از نظر زمانی و هم از نظر مکانی) برایشان
ملموستر بوده است.
مسلمانان آئین ایرانیان را نه به نام میترائیزم و نه به نام زردشتی، بل به نام «مجوسی»
به عنوان یک دین رسمی، یعنی دینی که از اصل و اساس از شرک منزّه است، به
رسمیت شناختند و ایرانیان را «اهل کتاب» دانستند. و در نظرشان آئین مجوسی
در ردیف آیین یهودی و مسیحی، قرار گرفت.
این که
عربها از هزارههای پیشین، ایرانیان را «مجوسی» مینامیدند، نه میترایی و
نه زردشتی، مسایل مهم و اساسی تاریخی را برای ما نشان میدهد. مجوسی یک اشتقاق تعریبی (معرّب شده) از «جاماسب» است که نام و نشانی است از بنیانگذار دین ایرانی. و نشان میدهد که اصطلاح میترائیزم و «مهر پرستی» پس از اصطلاح مجوس و در عصر افراط گرایی دربارهی خورشید، به زبانها افتاده است.
همان طور که اصطلاح «آتش پرست» در دورهی افراط گرایی دربارهی آتش، رایج
شده بود. عنوان «مجوسی» قدیمیترین و اصلیترین نام آن آئین، بوده است.
پس از آن که
نظامیان عرب، تیسفون پایتخت امپراطوری ایران را بر گشودند آن را مداین
نامیدند، عمر شورایی تشکیل داد تا موازین و مقررات و «حقوق جنگ» با
ایرانیان، تعیین و تدوین شود. در این قبیل همایشهای مشورتی، تکلیف اعضای
شورا از پیش معین بود و همین طور نقش حضورشان. زیرا معلوم بود که مساله و
برنامه همان است که علی(ع) ابراز خواهد کرد، حضور آنان برای استماع آن است
که به یک سنت دائمی و استراتژی همیشگی تبدیل شود.
پیشتر خود
قرآن مجوسیان را در ردیف «اهل کتاب» شمرده بود و بلافاصله تذکر داده بود
که خود خورشید نیز مخلوق خدا است و در حالت سجده (اطاعت بیچون و چرا) بر
خداست.[2] و همچنین از
پیامبرشان شنیده بودند که «با مجوسان به قاعده اهل کتاب، رفتار کنید.
زیرا آنان پیامبری داشتند. به نام داماسب که کشته شد و کتابی داشتند به
نام جاماسب که بر هزار ورق از چرم نوشته شده بود.»[3] ظاهراً در این ضبط نام پیامبر با نام کتاب، جا به جا شده است.
اصل این موضوع و کتاب آن پیامبر، (بدون ذکر نام) بعدها توسط امام صادق(ع) نیز تأیید و تأکید شده است.[4] و در جای دیگر به نام آن تصریح کرده که جاماسب بوده است.[5]
با این وجود، تشکیل شورا برای توضیح و سامان دادن به امور در حین عمل،
ضرورت داشت تا مساله دچار برداشتها و به اصطلاح قرائتهای مختلف نگردد. پس
از آن فرماندهان نظامی میدانستند که وظیفه و برنامه مأموریتشان چیست؟
در نظر
مسلمانان فاتح، زردشت به مثابه انبیای بنیاسرائیل در فاصله موسی(ع) و
عیسی(ع)، تلقی میشده نه یک پیامبر مؤسس که اصطلاحاً اولوالعزم، نامیده
شود. بر خلاف آن چه که در میان اروپائیان و هندیان و در دو قرن اخیر میان
ایرانیان، رایج است.
در متون تاریخی
عنوان «جاماسبیه» و جاماسبیان، و معادل یونانی آن، در عصر هخامنشیان، در
زبانها بوده است. پیرنیا در «تاریخ ایران باستان» ـ بخش اردشیر اول ـ هم
از آن عنوان، نام برده و هم از سجده اردشیر اول به خورشید، سخن
گفته است. ظاهراً هنوز اصلاحات زردشت از خراسان به دربار مرکزی، نرسیده
بود. آیین کهن جاماسبیه نامیده میشد در مقابل آیین جدید که زردشتیه، بود.
در این جا به دو نکته مهم باید توجه کرد: اول: اصطلاحهایی از قبیل میترائیزم، آیین مهر پرستی، اصطلاح ایرانی نیستند. دین ایرانی پس از آن که به مصر رسیده، چنین نامیده شده است به ویژه در بیان محققین اخیر با این عنوانها موسوم شده است. نام آن «جاماسبی» و به قول عربها «مجوسی»
بوده که امروز زردشتیان چندان استقبالی از این نام نمیکنند. به قول
مؤبدیار، افلاطون یزدانی، مسئول آتشکده محلّهی «بیوک» یزد، که تصریح
میکنند زردشتی غیر از میترائیزم است. گفتم: حق با شماست آن
میترائیزم که محققین آن را در مصر دنبال کرده و از آن طریق به ایران نسبت
میدهند. هرگز در ایران نبوده و شما حق دارید از آن تبری بجویید.
آقای یزدانی
نسخهای از سالنامه زردشتیان، به من داده که هم در روی جلد آن و هم در
صفحه اولش آمده است: 1384 خورشیدی ـ 3743 دینی زرتشتیان.
از جانب دیگر، امروز بیش از هر
وقت دیگر مشخص شده است که زردشت و ظهور او حوالی 2600 سال پیش، بوده است
اما تاریخ این دین در باور خود زرتشتیان تا 3743، پیش میرود. و این خود
به خوبی نشان میدهد که بنیانگذار اصلی آن، شخصیتی پیش از زردشت بوده است.
دوم: دربارهی اصطلاح «جاماسبیه» یا «جاماسبیان» در دورهی هخامنشی، گاهی اشتباه میشود و آن را به جاماسب حکیم که در دربار گشتاسب بوده نسبت میدهند. این
جاماسب، یار و معاون زردشت بود، نه کسی که در مقابل زردشت یا در کنار او
آیین دیگری، ایجاد کرده باشد. زردشت، جاماسب حکیم و گشتاسب (شاه محلّی
خراسان)، هر سه معاصر هم و در کنار هم بودهاند.
خورشید و
آتش و هر منبع نور، از آغاز در میترائیزم، سمبل بودهاند، خورشید در درجه
اول و آتش در درجهی دوم، طبیعی است که پیش از زردشت دربارهی خورشید
افراط میشده است که در اصلاحات زردشت به شدت مورد هجمه قرار گرفته و کنار
رفته است. اما آتش توانسته مقام سمبلیک خود را حفظ کند و در زمانهای بعدی
نوبت به افراط در آن، میرسد.
[1]. تنزل الملائکة و الروح...، سورهی قدر، آیهی 4. که مراد فرشتهای از فرشتگان است.
[2]. سورهی حج، آیههای 17 و 18.
[3]. من لا یحضره الفقیه، باب الخراج و الجزیه، ح11.
[4]. کافی، فروع، کتاب الزکاة باب صدقة اهل الجزیة.
[5]. تهذیب، ج6، ص175 ـ شماره مسلسل حدیث 350 «و کان یقال له جاماسب».
...جریانی
که محمد علی فروغی به راه انداخت نه به خاطر ایران دوستی بود و نه به خاطر
احترام به نیاکان باستانی. زیرا جریان مذکور یک سکه بود و هنوز هم هست که
یک روی آن ظاهراً ایران گرائی و نیاکان دوستی بود و روی دیگر این سکه «احمق
دانستن نیاکان بعدی در طول 1300 سال بود» و هست، نیاکانی که به هر دلیل
اسلام را پذیرفته اند. آیا احترام به نیاکان باستان لازم گرفته نیاکان
دوره های بعدی را احمقان بیخرد بدانیم!؟! و یا بها دادن به باستان لازم
گرفته افتخارات دروغین به نیاکان باستان بدهیم و به موهومات افتخار کنیم!؟!
کدام فلسفه خسروانی کدام فلسفه مغان در میان خسروانان یا مغان مانده
بوده!؟! بر کدام متن متینی تکیه میکنیم و این گونه کاه را کوه میکنیم؟!.
اما بیائید واقع گرایانه به نیاکان ببالیم و بگوئیم:
آن وقت که اروپا در توحش محض به سر می برد ـ حتی نه خبری از جمهوری رم بود
و نه اثری از فلسفه های یونانی مبتنی بر الهه های افسانه ای ـ نیاکان
ما دین منظم، با سازمان حقوقی فردی و اجتماعی جان دار، با اصول انسانی
کریمانه، داشتند. «دین جاماسب» ـ به قول اروپائیان: میترائیزم ـ دین و آئین
حکیمانه که در سرتاسر فلات ایران زندگی کریمانه ای را برای مردمش
گسترانیده بود.
بیتردید وقتی که سروران عزیز «دین جاماسب» را در این برگ ببینند خواهند گفت: این دیگر چیست؟ آئین جاماسب چیست؟!
درست است وقتی که حتی در میترائیزم شناسی مقلد اروپائیان باشیم چشمه ای
باشیم که آبمان را با سطل به درونمان میریزند و هیچ جوشش خودی نداریم از
عبارت «آئین جاماسب» شگفت زده میشویم، زیرا غربیان روی چنین پدیدهای کار
نکرده اند و وقتی به سراغ ایران باستان رفته اند که مهر پرستی (خورشید پرستی) در آئین جاماسب نفوذ کرده بود که زردشت به اصلاح آن آئین مامور شد و پس از گذشت زمان مدید از زردشت باز نورگرائی عنصر قوی شده این بار سمبل آن نه در آسمان بل در اجاق خانه ها، مقدس گشت.
تحویل و تحول در هر جامعه ای بود و هست و فراز و نشیب ماهیت تاریخ است.
آیا محققین ما توجه
کردهاند که «اشکانیان پارتی که عقاید و باورهایشان در آن زمان هیچ ارتباطی
با مهر نداشت چرا نام چندین شاهشان «مهرداد» است، در مقابل، مادها و
پارسها (هخامنشیان) با این که زردشتی بودند لیکن عناصر ضعیف از میترائیزم
در میانشان بود، هیچ کدامشان با مهر، یا با پسوند و پیشوندی از مهر، نام
گذاری نشده اند ـ؟
منبع:محی الدین در آئینه فصوص. جلد دوم فصل اول : مقالات مقدماتی ص27-28
عباس: متون رجالی، و نیز در کافی، دربارۀ عباس نوشته اند: او از
طلقاء، ضعیف و ذلیل بود.- هرگز خیری از او دیده نشده- به قدری که به
ناودان خانه اش اهمیت داد، یک دهم آن را دربارۀ حقوق حضرت فاطمه و حقوق
علی علیهما السلام، اهمیت نداد. و... و بهتر است همۀ این مسائل دربارۀ
عباس را یکجا در «معجم رجال الحدیث» ذیل عنوان «عباس بن عبدالمطلب» مطالعه کنید.
عبدالله بن عباس: دربارۀ او احادیث مدح و احادیث ذمّ وارد شده است، آنچه دربارۀ او مسلّم است موارد زیر است:
1- او در خدمت امیرالمومنین علیه السلام و از یاران ردیف اول آنحضرت بود.
2- امام حسن و امام حسین علیهما السلام را دوست می داشت.
3- از آن چهار نفر که درحدیث آمده نبود.
4- از آن همه حدیث که در مدح او آمده، از هیچکدام بر نمی آید که او به
ولایت علی علیه السلام معتقد بوده و شیعۀ ولایتی بوده است. هرگز رفتار و
گفتاری از او صادر نشده که به ولایتی بودنش دلالت کند.
5- او به امامت امام سجاد و امامان بعد از او معتقد نبود و با امام سجاد و
امام باقر علیه السلام به طور همزمان، درگیر بود. باید از کسانی که او را
تایید می کنند پرسید: او که با امام سجاد علیه السلام معاصر بود با حدیث «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً» چه می کرد؟ او هیچ حدیثی از امام سجاد علیه السلام، بل از امام حسن و امام حسین علیها السلام، نقل نکرده است.
6- شهرت او به عنوان راوی حدیث، مرهون 530 سال خلافت و حکومت نسلش بود. و همچنین اکثر مدح هائی که دربارۀ او هست.
برخی ها بر عکس فکر می کنند و احادیث ذمّ او را به طرفداران بنی امیّه نسبت
می دهند، در حالی که اولاد او پس از بنی امیّه خلافت کرده اند و می
توانستند ساخته های بنی امیّه بر علیه او را از میان ببرند. و نیز بنی
امیه کمتر از صد سال خلافت کرده اند و بنی عباس نزدیک به ششصد سال. و این
نشان می دهد که اکثر مدایح دربارۀ او، ساختگی است، نه بر عکس. اولادش نیز
برای ادعای خلافت شان، سلسلۀ وصایت درست کردند که به ابو هاشم و پدرش جناب
محمد حنفیّه می رسید.
7- گاهی نیز معتقد بود که علی علیه السلام در فلان کار- نعوذ بالله- اشتباه کرده است. و آنحضرت را معصوم نمی دانست.
اعتقاد به علم غیب و عصمت ائمّه (علیه السلام) از ویژگی های شیعۀ ولایتی است. آیۀ تطهیر به همراه آیه های فراوان، حدیث ثقلین، حدیث منزلت، حدیث طیر، حدیث «خاصف النعل»، حدیث غدیر، و... که همگی مورد اجماع مسلمانان هستند، دلیل شهادت سوم و ولایت هستند.
علاوه بر همۀ این نصوص قرآنی و حدیثی، واقعیت تجربی و عینی و محسوس به طور
اظهر من الشمس موضوع ولایت را اثبات می کند که ائمّه طاهرین علیهم السلام
این همه علم را چگونه به دست آورده اند؟ در کدام حوزه و دانشگاه تحصیل
کرده اند؟ اینهمه تبیین کائنات و هستی شناسی از ذرّه شناسی تا کیهان
شناسی، از حیات شناسی تا انسان شناسی ، تربیت و حقوق و... و... بدون ولایت
و بدون این که «مِن عندالله» باشد، امکان دارد؟ آیا تنها با تعلیم و
تعلّم از همدیگر چنین دانشی حاصل می شود تا گفته شود که علم آنان فقط از
طریق یادگرفتن از رسول خدا بوده است-؟ چرا حقیقت و واقعیت بدین روشنی برای
عدّه ای ملموس نیست!؟! برای این که ابلیس و جریان کابالیسم (= قابیلیسم)
کاری ندارد غیر از تجهیل مردم در این باره.
مردمی که پیرو ابوالحسن اشعری می شوند، اشعری که در مسجد جامع شهر کرسی
گذاشت و بالای آن رفت و با صدای بلند از «اعتقاد به عدل خدا» توبه کرد[3]،
می توانند از اعتقاد به ولایت نیز توبه کنند که کردند «إِلَّا ثَلَاثَةً أَوْ أَرْبَعَة». مردمی که به عدالت خدا معتقد نیستند، می توانند به آسانی به ولایت علی معتقد نباشند.
انکار ولایت آرزوهای بزرگ عدّه ای را برآورده می کرد که اگر ولایت را انکار نمی کردند نمی توانستند 650 سال امپراتورانه خلافت کنند.
و نیز اگر افرادی از بنی هاشم ولایت را انکار نمی کردند نمی توانستند با
وصایت های ساختگی مدعی امامت شوند و قیام کنند. هر کسی هوس خلافت داشت
منکر ولایت می شد؛ مورخین نوشته اند: وقتی که عمر بن خطاب به دعوت
مردم بیت المقدس به سفر فلسطین رفت، عباس بن عبدالمطلب را نیز به همراه
خود برد. عمر قد طویل و سیمای نازیبا داشت اما عباس خوشمنظر بود. در بین
راه به هر آبادی می رسیدند (و نیز در خود بیت المقدس) مردم گمان می کردند
که خلیفه عباس است و بر او سلام و تعظیم می کردند. عباس در قالب شوخی- که
همیشه حرف دل را با شوخی می گویند- به عمر گفت: ببین من در نظر مردم بیش
از تو به خلافت سزاوارم. عمر گفت: ساکت باش آن که بیش از من و تو به خلافت سزاوار است کسی است که در مدینه مانده است، یعنی علی علیه السلام.
مقصود عمر این بود: تو هوس خلافت داری لیکن نمی دانی که اگر بنا باشد دیگری خلیفه شود، آن علی است نه تو، پس هوس بیهوده نکن.
در طول تاریخ اسلام هر کس هوس خلافت داشته، یا احتمال می داده (ولو احتمال
ضعیف) که ممکن است روزی خودش یا فرزندانش به خلافت برسند، هم سعی در
انکار ولایت کرده و هم در ترویج انکار آن، کوشیده است. علاوه بر «قدرت»ها و
آنان که قدرت امپراتوری را در دست گرفتند، آرزو کنندگان قدرت[4] نیز بر
سر ولایت کوبیدند. و این شگفت است که با اینهمه سرکوبی
باز رشته ای از اعتقاد به ولایت همیشه در میان امت ماند و ماندگار شد. و
این «بقاء در برابر قدرت ها و آرزو کنندگان قدرت»، یک اعجوبۀ تاریخ است که
نمونۀ دوم ندارد، و شگفت ترین شگفتی های تاریخ است.
گواهی بر امامت: شهادت سوم یعنی «أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً وَلِیُّ اللَّه»،
لازمۀ ضروری دو شهادت توحید و نبوت، است که بدون این شهادت دو شهادت قبلی
ثمرۀ لازم را نمی دهند. علاوه بر ادلّه و استدلال های دیگر که در جای خود
به شرح رفته اند، اگر امامت نباشد، مهدویت نیز منتفی می شود. و در این
صورت هدف دوم نبوت ها، منتفی می گردد. و خداوند متعالی تر و منزه تر از آن
است که اینهمه نبوت ها را به ثمر نهائی و غائی نرساند، و (نعوذ بالله)
ارسال رسل در این باره عبث و لغو گردد.
ولایتیان و وصایتیان: اما شهادت بر امامت، که امروز «شهادت شیعه»
شناخته می شود، در عینیت تاریخ شیعه به سان امروزی نبود. زیرا شیعه از
آغاز (از روز رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله) دو جریان کاملاً متفاوت
بوده است: ولایتیان. و وصایتیان.
این شهادت سوم ویژۀ اندیشه و ایمان ولایتیان است، و وصایتیان به آن معتقد
نبوده اند. شیعیان وصایتی نیز معتقد بودند که «حق با علی است» به دلیل
وصیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، اما ولایتیان معتقد بوده و هستند که
«علی حجة و ولیّ من عندلله» است، و وصیت راهنمائی است بر آن ولایت الهی.
بیعت: وصایتیان همانند معتزلیان، بیعت را «معطی سمت» می دانند،
همان طور که مردم با بیعت خودشان سمت امامت را به ابوبکر اِعطا کردند. با
این فرق که وصایتیان می گویند: کسی که بوسیله بیعت، سمت امامت به او داده
می شود، باید از «آل محمد» باشد. شعار «الّرضّی من آل محمد» در اولین قیام وصایتیان در نهضت جناب زید بود که به عنوان اساس اندیشۀ آنان در عمل، اعلام شد. ما از نیّت قلبی زید اطلاع دقیقی نداریم،
در برخی حدیث ها از زبان امام صادق علیه السلام نقل شده که اگر زید موفق
می شد حق را به حقدار می داد. اما به هر صورت این مسلّم است که نه قیام او
و نه پیروانش، هیچکدام با تأیید و اذن امام صادق علیه السلام نبود. در
مقدّمۀ صحیفۀ سجادیه نیز می بینیم که پسرش یحیی در گفتگو با متوکل بن
هارون بر اَعلم بودن امام باقر و امام صادق علیه السلام اعتراف می کند اما
اوّلا: علم آنان را فقط بر گرفته از اجدادشان می داند، نه علم امامتی و
نه علم ولایتی. ثانیاً به متوکل توصیه می کند که این علم (صحیفه) را به
عمو زادگانش محمد و ابراهیم پسران عبد الله بن محض، برساند.
یحیی پدرش زید را امام می دانست و خودش را نیز امام و جانشین او، و برای بعد از خود نیز آن دو را وصیّ خود قرار می دهد و می گوید: «فَإِنَّهُمَا الْقَائِمَانِ فِی هَذَا الْأَمْرِ بَعْدِی».
و همچنین است همۀ قیام های شیعی که قیام های وصایتی بودند، غیر از قیام امام حسین و انقلاب اسلامی ایران.
قیام خراسان که یک قیام شیعی بود و بنی عباس را به
خلافت رسانید بر اساس اعتقاد بر این که «بیعت معطی سمت است» مبتنی بود،
گمان می کردند که امامت در اختیار بیعت کنندگان است که امامت را به هر کس
که صلاح دانستند می توانند بدهند. و به همین جهت امام صادق علیه السلام
دعوت ابو مسلم را نپذیرفت، زیرا خودش را «امام من عندالله» می دانست. و
بیعت را معطی سمت نمی دانست.
در نظر شیعۀ ولایتی، کاربرد بیعت، همان کاربرد «اشهد» است؛ اگر همۀ
مردم جهان «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه» را بگویند یا نگویند،
الله، الله است و اَحد است. و اگر همۀ مردم جهان «أَشْهَدُ أَنَّ
مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه» را بگویند یا نگویند، او رسول الله است. و آن
بیعت ها که مردم با پیامبر (صلی الله علیه و آله) کردند، معطی سمت نبوت،
نبود بل بیعت کنندگان با بیعت شان اعلام می کردند که: فهمیدیم، درک کردیم،
یقین کردیم که تو پیامبری. و دربارۀ امام نیز چنین است. و لذا
امیرالمومنین علیه السلام دربارۀ بیعتی که پس از مرگ عثمان با او کردند می
گوید: «لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ
النَّاصِرِ، وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَنْ لَا یَقِرُّوا
عَلَى کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ، لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا
عَلَى غَارِبِهَا»: و اگر نبود حضور آنهمه مردم که حجت را با اعلام
یاری شان تمام کردند، و اگر نبود عهدی که خداوند از علما گرفته که با
نظاره گر بودن شان بر شدت ظلم ظالم آن را تایید نکنند، و بر گرسنگی مظلوم
سکوت نکنند، افسار شتر خلافت را بر کوهانش می انداختم.
می فرماید اگر چنین نبود، آن بیعت را نمی پذیرفتم. مگر امام می تواند از
امامت کناره بگیرد، یا از امامت استعفا دهد؟؟ حتی قرآن دربارۀ رسول خدا
(صلی الله علیه و آله)
می فرماید: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاویلِ- لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمینِ- ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ»[1]: اگر از طرف خود سخنی را بر ما ببندد- او را به شدت می گرفتیم- سپس رگ قلبش را قطع می کردیم.
پس، این سخن آنحضرت و نیز استعفای امام حسن علیه السلام کناره گیری و
استعفا از سمتی است که آن مردم با بیعت شان به امام داده بودند، نه کناره
گیری یا استعفا از سمت امامت که «مِن عند الله» داشتند.
این حدیث محکم و مستحکم و معروف را چگونه معنی می کنید: «ارْتَدَّ النَّاسُ بَعْدَ النَّبِی إلّا ثلاثة...»[2].
می دانیم که مسلمانان با بیعت به ابوبکر، مرتد از اسلام نشده اند، و شیعه
همیشه آنان را مسلمان دانسته است. مراد این است که مردم از نبوت مرتد
نشدند، از ولایت مرتد شدند. یعنی با رحلت پیامبر، هم نبوت او را خاتمه
یافته دانستند و هم ولایتش را: «ارْتَدَّ النَّاسُ [عَنِ الْوَلَایَةِ]
إلّا ثلاثة...»: سلمان، ابوذر، مقداد و سپس عمار. و دوباره دقت کنید: چرا
عباس و عبدالله بن عباس، در کنار این چهار نفر نبودند-؟ زیرا این هر دو
وصایتی بودند نه ولایتی. و شیعه از آغاز دو جریان بوده است.
کتاب مقدس البته ادله مختلفی را برای این نسل کشی ها برمی شمارد. به عنوان مثال، اهالی منطقه ای به صرف احتمال اینکه ممکن است خبرچینی کنند، کشته می شوند. وقتی داوود تحت تعقیب پادشاه، شائول قرار می گیرد به سرزمین فلسطین پناهنده می شود.« جت » پادشاه فلسطینیان نیز به رسم مهمان نوازی، زمینی وسیع و آباد را در اختیار وی و لشگرش قرار می دهد. اما پس از مدتی، داود به فکر تجاوز به سرزمین های اطراف می افتد.داود و مردانش بر آمده بر جشوریان و جوزّیان و عمالقه هجوم آوردند زیرا که این طوایف در ایام قدیم در آن زمین از شور تا به زمین مصر ساکن می بودند و داود اهل آن زمین را شکست داده مرد یا زنی زنده نگذاشت... 1اما اینکه چرا داود به زنان نیز رحم نکرد و هیچکس را زنده نگذاشت خواندنی است.و داود مرد یا زنی را زنده نگذاشت که به جتّ بیایند زیرا گفت مبادا درباره ما خبر آورده بگویند که داود چنین کرده است .2
تاریخ دوره های بعد نیز نشان می دهد که سنت کشتار مخالفین، تنها منحصر به دوره تورات نبوده و در تمام دورانهایی که کتاب مقدس از آن ها نام می برد وجود داشته است. به عنوان نمونه، هنگامی که نوبت به پادشاهی شائول می رسد و او خود را با مخالفین قدرتمندی به نام عمالقه یا فلسطینیان روبرو می بیند، خداوند به وی دستور می دهد:«حال برو و مردم عمالیق را قتل عام کن. بر آن ها رحم نکن، بلکه زن و مرد و طفل شیرخواره، گاو و گوسفند، شتر و الاغ، همه را نابود کن»1به دستور یهوه مردان و زنان و حتی کودکان معصوم به فجیع ترین وضع به خاک و خون کشیده می شوند .او حتی دستور می دهد چهارپایان را کشته و جنازه ها را بسوزانند.
1- اول سموئیل،3:15