زیگورات لینک ( وبلاگ فرعی زیگورات)

مطالب لینک داده شده در وبگاه زیگورات

زیگورات لینک ( وبلاگ فرعی زیگورات)

مطالب لینک داده شده در وبگاه زیگورات

محمدعلی فروغی روشنفکر دست پروده انگلستان

محمدعلی فروغی متولد سال1254ش می باشد. بعد از مرگ پدر به سال1254ش به ذکاءالملک معروف گردید.جد اعلای خانواده فروغی از یهودیان بغداد بود که به ایران آمده و در اصفهان ساکن گردید.
محمدعلی فروغی از روشنفکران مهم و تأثیرگذار عصر پهلوی اول است.او عضو لژ فراماسونری بیداری ایران بود و قانون اساسی فراماسونری را به فارسی ترجمه کرده است.فروغی در لژ بیداری ایران به مقام "استاد اعظم" دست یافته بود. فروغی از مدرسین و مدتی نیز مدیر مدرسه علوم سیاسی بود.این مدرسه توسط مشیرالدوله و پسران فراماسونرش به منظور ترویج آرای لیبرالی و کادر سازی برای فراماسونری تاسیس گردیده بود.
فروغی در کنار منورالفکران دیگری چون تقی زاده،حسین علاء،یحیی دولت آبادی و مصدق السلطنه،از مشاوران رضاخان بود.او ارتباط ویژه ای با دولت استعماری انگلیس داشته و بسیار مورد وثوق و اعتماد آنها بود.فروغی نخستین نخست وزیر دولت رضاخان و از بنیان گذاران رژیم پهلوی در ایران بود. او را می توان در زمره تئوریسن های ناسیونالیسم شووینیستی باستان گرا در ایران دانست. فروغی در فاصله سال های 1314تا1312ش که هنگام اوج گیری رویکرد غرب زده و ضد اسلامی رژیم شاه بود،رئیس الوزرایی او را برعهده داشت و در آستانه اشغال ایران توسط متفقین در شهریور1320ش نیز رضاشاه به منظور زمینه سازی برای تداوم سلطنت در خاندان پهلوی و اداره کشور در غیاب خود،وی را به نخست وزیری برگزید.دستگاه اطلاعاتی و جاسوسی و وزارت خارجه انگلستان به فروغی بسیار اعتقاد داشته و برای نظارت او اعتبار خاصی قائل بودند.
فروغی در دوران فعالیت سیاسی خود،در مجموع سه بار ریاست دیوان عالی کشور،سه بار نخست وزیر،سه نوبت وزیر جنگ،سه بار وزیر مالیه،سه بار وزیرامورخارجه و یک بار نیز ویزی عدلیه گردید. فروغی را شاید بتوان کلیدی ترین مهره جناح ناسیونال سلطنت طلب شاخه آته ئیستیک روشنفکری ایران در مقطع انقراض قاجاریه و تأسیس پهلوی دانست.
فروغی به عنوان روشنفکری غرب زده و ناسیونال شووینیست،تلاش زیادی در مسیر ترویج ایدئولوژی ناسیونالیسم شاهنشاهی باستان گرا انجام داده است. انتخاب نام پهلوی برای رضاخان نیز به پیشنهاد او انجام گرفته است.فروغی در زمره منورالفکران همسو با رژیم رضاشاه،کوشش زیادی جهت تحریف حقیقت آرا و شخصیت فردوسی و بت سازی از این شاعر ارجمند به منظور بهره برداری های سیاسی و ایدئولوژیک خود داشته است. فروغی،تقی زاده و دیگر روشنفکران ناسیونال سلطنت طلب به گونه ای از فردوسی سخن می گفتند،گویا فردوسی مرّوج مشهورات ایدئولوژیک ناسیونالیستی می باشد.در حالی که می دانیم،فردوسی شاعری شیعه مذهب بوده و شاهنامه را که خود "ستم نامه عزل شاهان" می نامیده، به سلطان محمود غزنوی تقدیم کرده است.
فروغی در مسیر آشنایی ایرانیان با فلسفه غربی نیز گام هایی برداشته و کتاب سه جلدی "سیر حکمت در اروپا" و رساله "حکمت سقراط و افلاطون" را تالیف کرده است. فروغی کتاب تاریخ فلسفه فوله ( Fouillt ) فرانسوی را ترجمه کرده و تحت نام سیرحکمت در اروپا،بدون ذکر منبع اصلی،منتشر کرده است. فروغی را درمیان روشنفکران ایرانی می توان در زمره معدود افراد فاضل و آشنا با فلسفه داشت. او خدمات زیادی به رژیم پهلوی انجام داد و نقش مهمی در تحکیم زیرساخت های استبداد شبه مدرنیستی در ایران بازی کرده است.اوبه سال 1321ش درگذشت.


شهریار زرشناس- نگاهی کوتاه به تاریخچه روشنفکری در ایران جلد دوم صص70-71

میرزا ملکم خان ناظم الدوله؛ پدر تئوریک روشنفکری شبه مدرن ایران

ملکم خان متولد1249ق دراصفهان است.ملکم نامی توراتی و یهودی است.پدرملکم ،میرزایعقوب نام داشت و ارمنی و ارمنی زاده بود.میرزا یعقوب به لحاظ سیاسی مظنون به جاسوسی برای دولت انگلستان بود.از میرزا یعقوب رساله هایی در دفاع از نظام سرمایه داری لیبرال بجای مانده است.
(ملکم خان) به سال1273ق.به همراه هیئتی که به سرپرستی میرزا فرخ خان غفاری امین الدوله برای مذاکره درباره هرات به فرانسه می رفت،عازم پاریس گردید.درفرانسه اعضای هیئت ضمن موافقت با تجزیه هرات از ایران،همگی به عضویت فراماسونری درآمدند.بدین ترتیب ملکم خان
نیز در24سالگی به عضویت فراماسونری درآمد. ملکم خان در بازگشت به ایران به سال1275ق فراموشخانه را تأسیس نمود...به نظر می رسد ملکم خان در باطن فردی بی اعتقاد به اسلام و اساسا هر نوع تفکر دینی بوده است،اما در مجامع حکومتی ایران به مسلمان بودن تظاهر می کرده است. 
... میرزا ملکم خان دوست نزدیک سیاستمدار و روشنفکر غرب زده،میرزا حسین خان سپهسالار بوده و به همراه او در واگذاری امتیاز ننگین رویتر به ژولیوس دورویتر یهودی و انگلیسی نقش داشته است....
.... (ملکم خان) در سفری که ناصرالدین شاه به همراه امین السلطان به انگلستان رفته بود،امتیاز لاتاری را از ناصرالدین شاه به نام منشی سفارت ایران گرفته و با فروختن آن به شرکت سرمایه گذاری ایران و نیز سندیکای انگلیسی-آسیایی،صاحب چهل هزار پوند گردید. وقتی دولت ایران در پی بازگشت ناصرالدین شاه به کشور و اعترض روحانیون و مردم مجبور به لغو امتیاز لاتاری گردید،ملکم برآشفته گردیده و با تاسیس روزنامه قانون به حمله به دولت ایران پرداخت و گاه و بی گاه برای ناصرالدین شاه پیغام می داد که اگر مواجب او از طرف دولت داده شود،دست از تبلیغات علیه دولت برخواهد داشت.
میرزا ملکم آشکارا دعوت به تقلید تمام عیار از غرب مدرن می کرد و در واقع،بنیان گذار اساس تئوریک غرب زدگی شبه مدرن و تجددمآبی سطحی و تقلیدی بود.ملکم خط و الفبای فارسی و یا به اصطلاح "اصلاح" آن نیز نظراتی مطرح کرده است.از رساله های ملکم می توان از "رساله رفیق و وزیر" ، "مجلس تنظیمات" و "اصول ترقی" نام برد.او همچنین به سال1309ق سخنرانی ای در خصوص چگونگی ترویج مدرنیسم در ایران و کشورهای اسلامی داشته که تحت عنوان "مدنیت ایران" مکتوب و منتشر گردیده است.ملکم در اصول ترقی خود،صراحتا از ضرورت واگذاری امتیاز در خصوص منابع و امکانات ایران به انگلیس سخن می گوید و رویکرد آشکاری در حمایت از منافع آن کشور دارد. 
میرزا ملکم همچنین بنیان گذار فراموشخانه(سال 1275ق و پس از آن "مجمع آدمیت" در ایران بوده است که در سال 1313ق با انحلال مجمع آدمیت،به تأسیس لژ فراماسونری "جامع آدمیت" می پردازد و مسئولیت اداره امور جامع آدمیت را عهده فراماسونر معروف عباسقلی آدمیت قرار می دهد. ... میرزا ملکم به سال 1326ق درگذشت و وصیت کرد تا جسدش را بسوزانند.

شهریار زرشناس- نگاهی کوتاه به تاریخچه روشنفکری در ایران جلد دوم صص37تا 42

میرزا آقاخان کرمانی؛ آمیزه ناسیونالیسم باستان گرا و آرای سوسیال-دموکراتیک

میرزا عبدالحسین خان که به میرزا آقاخان کرمانی معروف گردیده است،به سال1270ق در بردسیر کرمان متولد شد...بعدها به اصفهان رفت و مود لطف ظل السلطان شاهزاده سفاک قاجاری قرار گرفت. در مدت اقامت در این شهر با یحیی دولت آبادی دوست شد.یحیی دولت آبادی همان کسی است که بعدها به عنوان رئیس فرقه ازلیه و بابیه برگزیده شد.میرزاآقاخان سپس به استانبول رفت و در آن شهر به کار نویسندگی برای روزنامه متجددمآب "اختر" پرداخت. میرزا آقاخان در استانبول به فراگیری زبان اوستایی پرداخت و تمایلات ناسیونال-شووینیستی یافت.او که تحت تاثیر ملامحمدجعفر کرمانی،تمایلات بابی یافته بود،با دختر صبح ازل ازدواج نمود.
بعد از ترور ناصرالدین شاه به سال1313ق،دولت عثمانی تحت فشار دولت ایران، میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی را که متهم به دست داشتن ترور ناصرالدین شاه بودند،به ایران تحویل داد و این دو به سال 1314ق در ایران به قتل رسیدند.
میرزا آقاخان در آرای خود به شدت تحت تاثیر آخوندزاده قرار داشته است.اساس اندیشه میرزا آقاخان ماتریالیستی است.او همچنین در زمره مبلغان ناسیونالیسم باستان گرا و شووینیستی است.او به تألیف کتابی تحت عنوان "آیینه اسکندری" یا "تاریخ ایران باستان" پرداخت و تفسیر مقلدانه ناسیونال شووینیستی خود از ایران باستان را(که بر پایه موهومات دستاورد سرجان ملکم و شاهزاده جلال الدوله بنا گردیده بود) را در آن ارائه نمود. ...
میرزا آقاخان همچون دیگر منورالفکران سکولار-ماتریالیست،به وحی بی اعتقاد بود و تفسیری خودبنیادانه از "عقل" در مقابل وحی ارائه می داد.این رویکرد او در کتاب "هفتاد و دوملت" تبیین گردیده است. میرزا آقاخان دین را به گونه ای ماتریالیستی تفسیر کرده و آن را "محصول ترس بشر" می نامد. آقاخان در کتاب "صد خطابه"، کیش زرتشتی را سازگارترین آیین با طبع ایرانیان می نامد.
میرزا آقاخان به لحاظ نظری،آمیزه ای از ناسیونالیسم باستان گرای ایرانی و اصول سوسیالیسم غربی است.البته ماهیت ناسیونالیسم باستان گرای او نیز غرب زده است.

شهریار زرشناس- نگاهی کوتاه به تاریخچه روشنفکری در ایران جلد دوم صص33-34

میرزا فتحعلی آخوند زاده؛ سخنگوی هتاک و صریح اللهجه روشنفکری لائیک لیبرال

میرزا فتحعلی آخوند زاده یکی از چهره های فعال و پرنفوذ و آشکارا ملحد کاست روشنفکری و مشروطه است.اگر بخواهیم در میان انبوه نویسندگان و شاعران شبه روشنفکر مورج غرب زدگی شبه مدرن در نسل اول و دوم منورالفکری مشروطه،سه نفر را به لحاظ تاثیرگذاری تئوریک انتخاب نماییم،بی تردید کی از آنها آخوند زاده می باشد.
آخوند زاده در اثار خود رویکردی ماتریالیستی و الحادی،سکولاریستی،ضد اسلام ی و متکی بر ناسیونالیسم باستان گرا به همراه تاکید بر مفاهیم لیبرالیستی نشان می دهد. آخوند زاده در میان منورالفکران غرب زده دوره مشروطه،بیش از دیگران در اهانت به روحانیت شیعه و دین مبین اسلام هتاک و صریح اللهجه بوده است.او در برخی قسمت های آثار خود،آشکارا رویکردی ماتریالیستی و ملحدانه دارد و بر سیطره عقل بشری به جای وحی الهی سخن گفته و تبیین های ماتریالیستی از عالم ارائه می دهد.

در واقع ارکان اندیشه آخوند زاده را می توان این گونه بر شمرد:
1-ماتریالیسم و الحاد صریح
2-بی اعتقادی به معرفت وحیانی و دعوت به حاکمیت عقل مدرن به جای آن
3-سکولاریسم
4-ترویج تئوری خطرناک و ضد فرهنگی تغییر خط و الفبای فارسی
5-ترویج ناسیونالیسم توخالی و بی ریشه باستان گرا
6-ترویج اندیشه التقاطی و اومانیستی پروتستانیزم اسلامی 
7-ترویج ایده های لیبرالی و مشروطه به سبک رژیم بریتانیا بر پایه "حقوق طبیعی" و سکولاریسم
8-اعتقاد به "نظریه ترقی" و تقلید از نویسندگان عصر روشنگری و ترویج علم گرایی پوزیتیویستی
9-دشمنی شدید و صریح با اسلام و روحانیت و اعراب مسلمان
...او افسر ارتش تزاری بوده و با محافل فراماسونری ارتباط داشته و ایرانیان را دعوت به تشکیل لژهای فراماسونری و پیوستن به آنها می کرده است.
... آخوند زاده الگوی سیاسی حاکم مورد نظر خود را در پادشاهان مستبد و روشنفکر و مدرنیست قرن هجدهم یعنی فردریک،پادشاه مطلق العنان "پروس" و پطرکبیر،پادشاه مستبد و غرب گرای روسیه جستجو می کند.
...به سال 1274ق رساله "الفبای جدید" را نوشت.او الفبای اسلامی کنونی را "عامل عقب ماندگی" ایران می دانست و در رساله الفبای جدید پیشنهاد تغییر آن را داده است. او ابتدا معتقد به تغییر الفبا و پس از آن معتقد به تغییر کامل آن خط فارسی و طرز نگارش آن گردید. او هدف خود را از تغییر خط،رسیدن ایران به "ترقی" و اروپایی شدن می داند. ادعای آخوند زاده کاملا بی اساس و مبنا است و تجربه تاریخی دولت ترکیه که الفبا و خط خود را تغییر داد اما به قافله غرب مدرن نپیوست وتجربه ژاپن که خط خود را تغییر نداد اما در حلقه غرب امپریالیستی مدرن در آمد،موید خطا بودن دعوی او است.جدا از اینکه ادعای آخوند زاده به لحاظ نظری سخنی بی بنیاد و سطحی است.
آخوند زاده در رساله الفبای جدید،به گونه ای سخن می گوید که گویی اساس همه گرفتاری های ایران،الفبای فارسی است.این رویکرد سطحی او درباره تغییر الفبا و خط،با تمایلات شدید ناسیونالیستی وی تلازم و پیوند دارد...
آخوند زاده در (رساله)"مکتوبات"،دشمنی خود را با دین اسلام و روحانیت و اساسا هر نوع رویکرد دینی آشکار می سازد. او خود می نویسد که "مکتوبات کمال الدوله": را جهت آنچه به خیال خود "هدم اسلام" می داند،نوشته است.او می نویسد: « بعد از چندی، به خیال اینکه...سد راه سیویلیزاسیون در ملت اسلام، دین اسلام و فناتیزم آن است. برای هدم اساس این دین و رفع فناتیزم...و برای اثبات وجوب پروتستایزم در اسلام،به تصنیف کمال الدوله شروع کردم»
... آخوند زاده بین دین اسلام و استبداد تلازم ذاتی قائل است و در تمثیلات نیز مسلمانان را به صورت افرادی خرافه پرست و راهزن و قاچاقچی نشان می دهد که مأموران دولت تزاری (که آخوند زاده به ستایش ضمنی آنها می پردازد) به مبارزه با آنها می پردازند. آخوند زاده خود فردی ملحد و ماتریالیست است و اگر به تبلیغ پروتستانیزم اسلامی می پردازد،به این دلیل است که آن را زمینه ساز اسلام زدایی از ایران می داند.
در رساله "مکتوبات کمال الدوله"،دین اسلام(یا به تعبیر توهین آمیز و زشت او خیالات جفنگ و عقاید پوچ" که از نقل آن پوزش می خواهیم،اما جهت نشان دادن باطن ضد دینی آخوندزاده و زبان هتاک او از نقل آن ناگزیر بودیم) را علت به اصطلاح "عقب ماندگی" می داند و به شدت به روحانیت شیعه می تازد.او در "ملحقات" مدعی می شود که "حریت روحانی" مردم ایران را "اولیای دین اسلام"از آنها گرفته اند و مدعی می شود "از نعمت آزادی محرومیم" او 
درجایی دیگر،دشمنی خود با اسلام را این گونه بیان می کند « از زمان هجرت تا امروز،رنج و غصه کشیده،در حسرت آزادی به سر برده ایم»
البته برای تمامی اهل نظر و افراد دارای وجدان های منصف و تفکر سالم روشن است که "آزادی" مقوله ای است که ذیل "تفکر" و "فرهنگ" تعریف می گردد و "حرّیت" آنگونه که در اسلام آمده، درواقع به معنای تقویت مراتب بندگی الهی جهت قرب به کمال وجودی و حق است.به همین دلیل ،آزادی آن گونه که در اسلام،مطرح می کند،موجب شکوفایی فطرت آدمی و محدود کردن و یا نابودی رذائل اخلاقی و آفات بهیمی و اموری چون شهرت طلبی و قدرت طلبی و سودمحوری و سوداگری می گردد و به همین دلیل است که مفهوم آزادی در اندیشه اسلامی با "آزادگی" تلازم دارد و ذیل تعبیر "حرّیت" مطرح می گردد. ...
... آن گونه که از بررسی های اسماعیل رایین بر می آید، آخوند زاده فراماسونر بوده است. ...

شهریار زرشناس- نگاهی کوتاه به تاریخچه روشنفکری در ایران جلد دوم ص19-24

جلال الدین میرزا ؛ دعاوی غیر مستند ناسیونالیستی شبه مدرن

جلال الدین میرزا قاجار، کوچکترین فرزند فتحعلی شاه قاجار(پنجاه و هشتمین فرزند او)بود.او هست ساله بود که فتحعلی شاه در گذشت و شاهزاده جلال الدین میرزا(جلال الدوله) در دربار محمدشاه و ناصرالدین شاه زیست و بزرگ شد و به سال 1289ق درگذشت.
جلال الدین میرزا را می توان یکی از تئوریسین های ایدئولوژی ناسیونالیسم باستان گرای شووینیستی دانست. او از جوانی به سوی گرایش های شکاکانه و سکولاریستی و الحاد متمایل گردید.
جلال الدوله به سال1285ق،کتاب "نامه خسروان" را تألیف و منتشر نمود و دوسال بعد، آن را برای آخوند زاده ( که در آن زمان روشنفکر سکولار و ماتریالیستی ساکن تفلیس بود) فرستاد که مورد توجه شدید آخوند زاده واقع گردید. نامه خسروان کتابی غیر مستند و خیال پردازانه و بی اساس در تاریخ ایران باستان و ملهم از کتاب "تاریخ ایران" سرجان ملکم نوشته شده است. این کتاب اولین اثر تألیفی به زبان فارسی،جهت فرموله کردن و تئوریزه نمودن ناسیونالیسم باستان گرای سلطنت طلب می باشد و جلال الدوله « را بر پایه "سره نویسی" نگاشته است.یعنی به تعبیر خود، خواسته است حتی المقدور از واژگان "پارسی" استفاده کرده و کلمات عربی را به کار نگیرد.البته اساس این سره نویسی او برپایه واژگان کتاب مجعول و بی اساس "دساتیر" قرار دارد. دساتیر کتابی است که در زمان اکبرشاه مغول در هند، توسط جمعی از ایرانیان هندو مذهب به سرپرستی آذر کیوان تألیف گردیده است و هیچ ربطی به تاریخ ایران باستان و آثار به جای مانده از آن دوران ندارد. اما جلال الدین میرزا دساتیر را "کتابی آسمانی" و به "زبان آسمانی" می داند و این کتاب مجعول را مبنای سره نویسی خود قرار می دهد.نامه خسروان پر از اوهام و افسانه ها و مطالب اغراق آمیز و دروغین است. به عنوان مثال،او در این کتاب مدعی می شود که مکه خانه "مه آباد" ( به ادعای جلال الدوله یکی از پادشاهان!ایران) بوده و نام واقعی آن "مه له" به معنی "جای ماه پیکر" بوده که تدریجا به مکه تغییر شکل داده است.
نامه خسروان آکنده از مجموعه های اوهام و خیال بافی های بی اساس دیگر در مدح و ستایش ایران باستان و ایده آلیزه کردن آن در مقابل فرهنگ و میراث اسلامی تمدن و تاریخ ایران می باشد.
جلال الدین میرزا عضو لژ فراماسونری میرزا ملکم(وبنا به نقل برخی مورخان،نایب رئیس آن) بوده استو ستایش بی اساس ایران باستان را به عنوان ماده ای جهت حمل صورت غرب زدگی شبه مدرن قرار می داده است. جلال الدین میرزا به ستایش "مانکجی"پیشوای فراماسونر زرتشتیان (که در اصل هندی بوده) می پردازد و اخوند زاده را با او آشنا می کند. جلال الدین میرزا در نامه ای خطاب به آخوند زاده می نویسد « دلم از دست تازیان پرخون است»و اساسا شاهزاده جلال الدین میرزا خصومت خاصی با دین مبین اسلام و روحانیت دارد و در برخی موارد، این خصومت را تحت لوای "دشمنی با عربان" بیان می دارد.
جلال الدین میرزا معتقد بود که زبان فارسی را باید خالی از واژه های عربی کرد و این رویکرد را "اصلاح زبان فارسی" و احیای آن و مکمل پیشنهاد آخوند زاده درباره تغییر الفبای فارسی می دانست.
به روشنی قابل تصور است که اگر خدای ناکرده جلال الدین میرزا به عنوان ایدئولوگ اصلی ناسیونالیسم شووینیستی و یا آخوندزاده به عنوان روشنفکر ناسیونالیست-سکولار مروج غرب زدگی شبه مدرن، در اغراض خود(تغییر زبان و الفبای فارسی) موفق می شدند، چه فاجعه عظیمی پدید می آمد و ارتباط و پیوند تاریخی مردم با فرهنگ و هویت و میراث عظیم معارف قدسی و ادبی و پیشینه حکمی و عرفانی و دینی شان آن چنان گسسته می شد که ظرف یکی دو نسل،دیگر کسی پیدا نمی شد که بتواند مثنوی مولوی و یا دیوان حافظ و یا قصه های تمثیلی سهروردی و آثار فارسی ملاصدرا و ابن سینا را بخواند و یک انقطاع کامل هویتی نسبت به پیشینه و ظرفیت های تاریخی –فرهنگی ما پدید می آمد، به گونه ای که در کمتر از یک قرن،اساس زبان و هویت فرهنگی و میراث و مآثر به جای مانده از جلوه های خلاقیت و شکوفایی و امانت های فرهنگی و قومی ما کاملا از بین می رفت و میراث فرهنگی ایرانی کاملا مضمحل می گردید.از این جا است که می توان به خوبی به ماهیت و اغراض استعماری و ضد ملی این روشنفکران داعیه دار ناسیونالیسم پی برد.
بر اساس آنچه اسماعیل رایین می گوید، جلال الدین میرزا و میرزا ملکم خان قصد ان داشتند با استفاده از امکانات فراماسونری ،زمینه های تغییر سلطنت ناصرالدین شاه و به قدرت رسیدن شاهزاده جلال الدوله را فراهم آورند. درباریان آن دوره معتقد بودند که این نقشه توسط ملکم طراحی شده بود که با مطلع شدن ناصرالدین شاه و حبس جلال الدوله در خانه اش،قضیه پایان یافت.

شهریار زرشناس- نگاهی کوتاه به تاریخچه روشنفکری در ایران جلد دوم ص18

ایدئولوژی ناسیونالیسم باستان گرای شووینیستی (برتری طلبانه) چیست؟

روشنفکری دوره مشروطه،صبغه ای سکولاریستی و در مواردی آشکارا ضداسلامی و روحانیت ستیز دارد و ایدئولوژی «ناسوینالیسم باستان گرای شووینیستی» یکی از خصائص آن است. رویکرد سیاسی روشنفکری این دوره،به ویژه در ستیز برای اثبات تجددگرایی و مبارزه یا فرهنگ دینی و شاخص های سنتی تمدن کلاسیک ایران،بسیار برجسته ست.

ایدئولوژی ناسیونالیسم باستان گرای شووینیستی (برتری طلبانه) چیست؟ ناسیونالیسم باستان گرا که به عنوان ایدئولوژی رسمی رژیم پهلوی مطرح گردید و گرایش های پررنگ نژادپرستانه دارد و اصلی ترین جریان های تاریخ نگاری معاصر ایران تر درباریان رژیم پهلوی تا لیبرال های دارای ژست اپوزیسیون،پیرو آن بوده و هستند(از فروغی و پورداوود و تقی زاده و مجتبی مینوی گرفته تا شجاع الدین شفا و عبدالحسین زرین کوب و فریدون آدمیت و لیبرالیست های"نهضت آزادی"). 
این ایدئولوژی،دست پخت مستقیم استعمار انگلیس و افرادی چون سرجان ملکم(جاسوس انگلیسی و فرمانفرمای هند و از بنیان گذاران نخستین لژهای فراماسونری مخفی در ایران) و جیمز فریزر و مجموعه مستشرقان می باشد.
سرجان ملکم با نوشتن کتاب "تاریخ ایران" بنای تئوریک و تحلیلی رویکرد ناسیونالیسم باستان گرا به تاریخ ایران پی ریزی نمود. سرجان ملکم دلّال انعقاد پیمان های استعماری در دوره فتحعلی شاه قاجار و فردی به شدت ضد اسلامی بود.سرجان ملکم نسبت به دین مبین اسلام زبانی توهین آمیز دارد وآن را "آتش افروخته" می نامد.
او شاید اولین فردی است که بنیان های تئوریک موهوماتی به نام "عظمت ایران باستانی" و"نابودی علوم ایران به دست مسلمانان" و اینکه "اسلام عامل عقب ماندگی ایران گردیده" را مطرح کرده است و هدف اصلی او از طرح این آرا،ایجاد فاصله مابین ایرانیان و هویت اسلامی شان از طریق برجسته کردن امر موهوم و بی اساسی به عنوان "هویت آریایی" بود.
اساس ناسیونالیسم باستان گرا ،اعتقاد نژادپرستانه به برتری "قوم آریا" است. براساس این ایدئولوژی،ایران سرزمین آریایی ها است و "عظمت" و "شوکت خیالی و توام با عدالت" ایران باستان محصول "هوشمندی شرافت نژادی" آریایی هاست. ( این "عدالت" یک دروغ و مضحکه بی اساس بیشتر نیست. نگاهی کوتاه حتی به تاریخ نگاری های مورخان ناسیونالیست ایرانی و مستشرقان اغلب مامور، به خوبی مشخص می سازد که اساس حکومت های ایران باستان و به ویژه ساسانیان، بر ظلم و بی عدالتی شدید و فاحش قرار داشته است و مردم و سپاهیان در برابر ورود اعراب مسلمان مقاومت بسیار کمی از خود نشان می دادند. بر اساس روایات عدیده تاریخی ،فرماندهان ارتش ساسانی برای اینکه از فرار سپاهیان خود در برابر مسلمانان جلوگیری نمایند، در جنگ موسوم به "سلاسل" پای آنها را با زنجیر به یکدیگر بسته بودند.) البته این مورخان مغلطه گر،این نکات مهم را نیز نادیده می گیرند:
اولا، اساسا وجود تاریخی نژاد یا قوم آریایی(در تعریفی که مستشرقان بافته اند) در هاله ای از ابهامات و تریدهای جدی قرار دارد و تحقیقات اخیر مورخانی چون "سارا پومری"،"نانسی دماند" و حتی"بریان" اساسا وجود قوم یا نژادی مشخص با ابعاد تاریخ ساز و آن گونه که مستشرقان اغلب یهودی تعریف می کنند را بی اساس نشان داده است... 
ثانیا ،این قوم آریایی "عدالت پرور" ساخته ناسیونال شووینیست ها، طبق ادعای خود این مورخان، درهند نظام نژادپرستانه پدید آورده و بومیان را "نجس" دانسته و به بندگی گرفتند،در اسپارت،ساکنان سرزمین"مسنیا" را به شکل وحشتناکی تحت بردگی قرار داده و در ایران عصر ساسانی، یک نظام بسته پدید آورده که حتی فرزند مستعد یک برزگر را به دلیل فرودستی پدر ممنوع التحصیل می کرده است. وقایع نگاران از جنایات"قباد" و "شیرویه" ساسانی و "فرهاد چهارم اشکانی" و "داریوش" و "خشایارشا" سخن ها گفته اند و با این همه ،باز هم دعوی"عدالت" برای ایران باستان ساختگی مستشرقان و ماموران جاسوس و مقلدان ایرانی آنها خنده دار است.
ثالثا،اگر ایران"ایران باستان" ادعایی،تا این حد عظیم و با شوکت و عادلانه بوده است،معلوم نیست چرا دربرابر هجوم سپاه کم شمار مسلمانان به این سادگی فروپاشید و چرا مردم آن از اواخر سلطنت ساسانی در مرزهای شرقی آن امپراطوری، به آیین بودایی گرویده بودند و اکثریت مردم نیز پس از آشنایی با اسلام،به سرعت و به صورت گسترده مسلمان شدند و در این اعتقاد پابرجا ماندند؟
طراحان"ناسیونالیسم باستان گرا"در واقع با ساختن یک مفهوم موهوم بی اساس به نام"تمدن شکوفای آریایی" در "ایران باستان" به دنبال دور کردن مردم از هویت اسلامی هستند.آنها این باستان گرایی نژادپرستانه و موهوم را ماده ای برای حمل صورت غرب زدگی شبه مدرن قرار می دهند.

ایدئولوژی آریایی ناسیونالیسم باستان گرا همچنین از تئوری های نژادپرستانه "تامس کارلایل"(مورخ انگلیسی 1881م) و "هوستون استوارت چمبرلین"(مورخ نژادپرست وصاحبا کتاب"مبانی قرن نوزدهم) و "کنت دوگوبینو" و "ارنست رنان"(مورخان فرانسوری دارای گرایش های نژادپرستانه و ضد اسلامی) به شدت متاثر گردیده است.کارلایل عبارات زشت توهین آمیزی درباره حضرت محمد(ص) دارد که از نقل آنها خودداری می کنیم.اساسا شاکله "شرق شناسی" برضدیت و دشمنی با اسلام قرار دارد و این امری است که حتی مورخ مسیحی ای چون "ادوارد سعید" نیز بدان معترف است. وجه غالب کاست روشنفکری ایران در دوره مشروطه و رضاشاه، پیرو و مبلغ ناسیونالیسم شووینیستی باستان گرا بوده اند. در زمان پهلوی دوم نیز ناسیونالیسم شبه مدرنیستی،یک گرایش نیرومند در روشنفکری ایران و نیز ایدئولوژی رسمی رژیم بود. 
...ویژگی ناسیونالیسم باستان گرا( که در دوره مشروطه،گرایش اصلی و حاکم روشنفکری ایران بوده است) را می توان این گونه فهرست کرد:
الف) ناسیونالیسم باستان گرای شووینیستی(برتری طلبانه)،ایدئولوژی ای شبه مدرن و مقلد ناسیونالیسم نژادپرستانه غربی است.این ایدئولوژی،همچون"ماده" برای "صورت" غرب زدگی شبه مدرن در ایران و به عنوان اصلی ترین ایدئولوژی آن در دوره مشروطه و پهلوی عمل کرده است.
ب)این ایدئولوژی توسط مستشرقان وابسته به دولت استعماری هند(که اغلب آنها از پرورش یافتگان مراکز تربیت کارگزاران مستعمراتی نظیر "کالج هیلی بوری" وابسته به کمپانی هند شرقی بودند) و در رأس آنها سرجان ملکم،تدوین یافته و توسط گروهی از مستشرقان اغلب یهودی بسط یافته است.
ج) اساس " ناسیونالیسم باستان گرا" بر آرای نژادپرستانه و سکولاریستی و نظریه بی اساس "آریامحوری" تکیه دارد.این ایدئولوژی،دست مایه رویکردهای توسعه طلبانه و اغراض استعماری دولت انگلیس و کمپانی هند شرقی در ایران و هندوستان بوده است.
ه) اسلام ستیزی و کوشش به منظور قطع پیوند با روح تفکر و فرهنگ اسلامی و میراث معنوی تمدن کلاسیک ایران[تمدن بعد از اسلام تا مشروطه]،یکی از ویژگی های برجسته ناسیونالیسم باستان گرای نژادپرست است.ایدئولوگ های این جریان،با طرح این دعوی بی اساس که ایران باستان بسیار "پیشرفته و شکوفا و عدل مدار" بوده و اسلام موجب عقب ماندگی و انحطاط تمدن ایران گردیده است،به اسلام ستیزی می پردازند.درحالی که حقایق روشن تاریخی نشان می دهد که در ایران باستان،کارنامه روشن و مشخصی از شکوفایی تفکر و فرهنگ وجود ندارد و همه دستاوردهای درخشان ادبی و فرهنگی تمدن کلاسیک ایران نیز ملهم از برخی وجوه تعالیم اسلامی بوده است.
و) بنیان ها و مفروضات نظری این ایدئولوژی(مفاهیمی چون:آریا محوری نژادپرستی و "عظمت ایران باستان") همگی نظریاتی شبهه آلود و بی پایه و وهمیاتی غیرعلمی هستند که بر پایه تحریف حقایق تاریخ ایران و خیالبافی های بی اساس نژادی بنا گردیده است.
ز) ناسیونالیسم باستان گرا در هیئت " ناسیونالیسم سلطنت طلب" و نیز " ناسیونالیسم لیبرال" (که گرایش های باستان گرایانه و شووینیستی کم رنگ تری دارد) در کلیت خود،کارکردی به نفع استعمار و مرّوج شبه مدرن وابسته داشته و دارد.

شهریار زرشناس- نگاهی کوتاه به تاریخچه روشنفکری در ایران جلد اول ص146تا151

تمدن کلاسیک ایران پس ازاسلام

پس از ورود اسلام به ایران و از حدود قرن اول هجری،از آمیزش چند عنصر فرهنگی مختلف،تمدنی پدید می اید که مورخان به غلط آن را "تمدن اسلامی" ایران می نامند.حال آن که تمدن اسلامی،به آن ساختار و مدنیتی گفته می شود که وجه غالب و صورت حاکم برآن اسلامی باشد.درحالی که پس از شهادت حضرت امیر(ع)به سال چهلم هجری و سیطره معاویه و سپس یزید و دیگر خلفای اموری و عباسی ،آنچه " تمدن اسلامی" ! نامیده می شود،با غصب مقام ولایت معصوم(ع) توسط خلفای جابر و جدایی وِلایت از وَلایت،عملا مسیری خلاف آرمان های عدالت طلبانه و متعالی اسلامی را طی کرد.به راستی می توان جامعه ای را که در آن امام معصوم(ع) به زندان انداخته می شود و یا شهید می گردد و خلیفه ی ان،فرد منحرف و خلاف کاری چون هارون است ،اسلامی دانست؟ البته در آن تمدن،مایه ها و عناصری از از اندیشه ها و تعالیم اسلامی وجود داشته است؛اما به هیچ روی نمی توان آن را دقیقا و یاحتی مسامحتا اسلامی نامید.در آن تمدن،عناصر و مولفه های تفکری و فرهنگی مختلفی با یکدیگر پیوند خورده بودند که یکی از آنها( و نه وجه مسلط و غالب آن)میراث تعالیم قدسی اسلامی و آموزه های معصومی (ع) بود.
ایران از قرن اول هجری جزو متصرفات اعراب مسلمان در آمد و مردم،این دین نجات بخش را پذیرا شدند و به آن ایمان آوردند. دراینجا تدریجا تمدنی شکل گرفت که تا آستانه ظهور مشروطه و قرن سیزدهم تداوم داشته است.این تمدن را " تمدن کلاسیک ایران پس از اسلام"نامیده ایم(و چنان که گفتیم،اصلا نباید آن را مصداق یک تمدن اسلامی دانست؛ بلکه می توان گفت،عناصر تعالیم قدسی اسلامی به عنوان یک مولفه در آن حضور داشته است). " تمدن کلاسیک ایران پس از اسلام" از پنج آبشخور فرهنگی و میراث تاریخی بهره مند شده است و به عبارت دیگر،پنج مولفه و عنصر فرهنگی ذیل در شکل گیری و تداوم آن نقش داشته است:
1-میراث به جای مانده از تمدن دیرینه سال و آغازین ایرانی که بعضا و تا حدودی در قالب برخی باورها و آداب و عادات خرده فرهنگ های کوچک،در قرون پس از اسلام تمدن ایرانی نیز به حیات ادامه داده است.
2-میراث به جای مانده از سیطره پارس ها و سلسله موسوم به اشکانیان و ساسانیان که به ویژه در دوره هخامنشیان و برخی مقاطع بعدی به شدت متأثر از عنصر یهودی بوده است و حضور مخرب و نیرومند این عنصر،متاسفانه در تمام تاریخ و ادوار حیات " تمدن کلاسیک ایران پس از اسلام" تداوم یافته است. اگر چه میزان و مراتب و صور آن در مقاطع مختلف تغییر کرده است.
3-عنصر فرهنگ هلنیستیک و یونانی مآبی که در هیئت سلطه نیروی مهاجم مقدونی و سپس سلوکیان و اشکانیان در عهد باستان و نیز قرن سوم هجری قمری به بعد،با ظهور و بسط امواج "نهضت ترجمه" و نفوذ فلسفه یونانی،تداوم یافته است و نقش مهمی را در برخی قلمروهای فرهنگی تمدن کلاسیک ایران بازی کرده است.
4-عنصر تأثیرات برجای مانده از میراث عرب جاهلی که بیشتر در قالب سلطه امویان و تاثیرات فرهنگی به جای مانده از آنها و تبعات سیطه ایشان ظاهر گردیده و آمیخته با تار و پود عوامل و مولفه های دیگر،تاحدودی تداوم حضور یافته است.
5-مولفه دیگری که در شکل گیری تمدن کلاسیک ایرانی نقش مهم(اما نه غالب و تعیین کننده)داشته است،میراث تعالیم قدسی اسلام اصیل بوده است،اسلامی که ائمه(ع)مراتب باطنی آن را تفسیر و تأویل می کردند و فقهای شیعه با شجاعت و غیرت،وجوه بسیاری از آن را از گزند تندباد حوادث حفظ کرده و به صورت مجموعه ای عظیم و فوق العاده از معارف قدسی و آسمانی پاس داشته و به تبلیغ آن پرداختند.بخشی از این معارف اصیل معنوی،گاه در قالب تعالیم عرفانی و گاه در قالب حکمت انسی حکیمان شیعه،در شاکله تمدن کلاسیک ایران می نامیم، حفظ گردیده و به حیات و حضور بعضا تاثیرگذار خود ادامه داده است.بنابراین تمدن کلاسیک ایران،اگر چه یک تمدن ماهیتا اسلامی نبوده است،اما از بسیاری مواهب معانی و مایه های قدسی تعالیم اسلامی به ویژه در برخی قلمروهای تفکری و فرهنگی خود،نظیر جریان حکمت معنوی حکیمان انسی شیعه و به ویژه بسیاری از آموزه های مبتنی بر کتاب و سنت اسلامی فقاهتی شیعه،بهره مند شده است. 
به هرحال ،از آمیزش و سنتز پویای پنج مولفه فرهنگی یاد شده،ساختار فرهنگی و شاکله تمدن کلاسیک ایران شکل گرفت و پدید آمد.این تمدن در طی حیات خود، ادواری را طی کرده است و از ویژگی های کلی و مشخصی برخوردار است و باید موضع یک تحقیق جداگانه قرار گیرد. اما به اختصار می توان گفت که از اواخر دوره خوارزمشاهیان(628-490ه.ق) دوره سراشیبی و فتور این تمدن آغاز می گردد و در دره "ایلخانان مغول"(736-654ه.ق) تداوم می یابد و در روزگار تیموریان به اوج خود می رسد و چیزی که " تمدن کلاسیک ایران" را از انحطاط کامل پس از عهد تیموری نجات می دهد؛ظهور و حضور پررنگ برخی وجوه و جلوه های عنصر شیعی بود که در قالب سلطنت صفویه،تاحدودی ظرفیت های نهفته و بالقوه دیگری در تاریخ ایران را عینیت می بخشد و در دوره صفویه در قالب یک رستاخیز درخشنده اما کم دوام خود را نشان می دهد.یا نابودی صفویه،عصر انحطاط ” تمدن کلاسیک ایران" آغار می شود(علائم و رگه هایی از این انحطاط،حتی در برخی وجوه تمدن صفویه هم دیه می شود) و در قاجاریه،به ویژه پس از فتحعلی شاه،این انحطاط تاریخی به یک "انقراض" تبدیل می شود.ایام سلطنت ناصرالدین شاه(به ویژه دهه های پایانی آن) و مظفر الدین شاه و پس از آن،نمونه کامل انقراض تمدن کلاسیک ایران" هستند. در واقع مشروطه را می توان نقطه نهای انقراض تمدن کلاسیک ایران پی از اسلام و آغاز دوره جدید "شبه مردن" و یا "تجدد گرایی سطحی" و یا دوران تجدد مآبی دانست. البته این نکته ظریف اما بسیار مهم باید توجه کرد که انقراض و به تمامیت رسیدن " تمدن کلاسیک ایران س از اسلام" برخلاف آنچه برخی مغرضان و مستشرقان وروشنفکران مرید آن ها تبلیغ کرده و می کنند،به معنای پایان و یا انقراض عهد و عالم اسلامی نبوده و نیست؛ زیرا چنان که گفتیم،اساسا وجه غالب واصلی تمدن کلاسیک ایران را صورت نوعی تفکر اسلامی تعیین نمی کرده این تمدن،اساسا تمدنی اسلامی-شیعه نبوده است؛هرچند که ملفه تفکر شیعی، به ویژه در قلمرو اسلام فقاهتی و برخی چهره های بزرگ روحانیت شیعه و نیز جریان حکمت معنوی حکیمان انسی شیعه و برخی جلوه ها و جریان های دیگر ملهم از تعالیم قدسی معصومین(ع) به عنوان یک نیروی مهم و تاثیر گذار در آن حضور داشته است.دقیقا به همین دلیل است که می توان گفت، تمدن کلاسیک ایران به انحطاط گرایید و از جهات زیادی به ماده ای برای صورت غرب زدگی شبه مدرن و تجددمآبی سطحی بدل گردید،اما روح و جان و جوهر تعالیم شیعی بر جای ماند و در مقابل سیطره غرب زدگی شبه مدرن مقاومت نمود و در نهایت،در هیئت انقلاب اسلامی ایران، بخشی از ظرفیت های بالقوه خود را به فعلیت درآورد؛ و حماسه ای شگفت انگیز و بی نظیر تحت عنوان موج رستاخیز و بیداری اسلامی آفرید.
شهریار زرشناس- نگاهی کوتاه به تاریخچه روشنفکری در ایران جلد اول ص91-95

تمدن کلاسیک ایران باستان

این دوره از تاریخ ایران بر اساس سیطره "قبیله پارس" و در هیئت یک رژیم استبدادی چندملیتی به نام هخامنشیان شکل می گیرد.پس از آن،سلطه طولانی مدت یونانی زده امیران و فاتحان و ملوک الطوایفی شکل می گیرد که "اشکانیان" نامیده شده اند.از سال224میلادی نیز رژیم متمرکز و نژادپرست ساسانیان ظهور می کند که تا قرن اول هجری قمری به حیات خود ادامه می دهد.
مستشرقان غربی(افرادی چون "مری بویس"، "گادزیهر" "گیرشمن") که اغلب یهودی هستند و نیز نسل مورخان ایرانی غرب زده ای که تحت هدایت آنها پرورش یافته اند(افرادی چون "ابراهیم پورداوود" "حسن پیرنیا" "حسن تقی زاده" "عبدالحسین زرین کوب" و بسیاری دیگر که اغلب فراماسونر می باشند)،کوشیده اند تا به ارائه چهره ای درخشان و جذاب از "عظمت ایران باستان" با پیرایه توری "آریا محوری" بپردازند و این نگرش،ستون فقرات ناسیونالیسیم شووینیستی ایران ( از "جلال الدین میرزا" و "آخوند زاده" تا رضا شاه و محمدرضا شاه پهلوی و ایدئولوگ های آن ها یعنی افرادی چون "شجاع الدین شفا" و "ذبیح الله صفا") را تشکیل می دهد. اینان مدعی اند که « یک نژاد تاریخی نیرومند و زیبا و شجاع و دارای سجایای نیک اخلاقی که آریایی نامیده می شدند»،در یک سرزمین سرسبز و پربرکت به نام "ائران وئیجه"(ایران ویج) زندگی می کردند و مهاجرت این قوم از آن سرزمین(که توسط سازندگان این تئوری به علل مبهمی چون هجوم سرما یا بروز خشکسالی ربط داده می شود) به مناطقی چون هند و ایران و یونان،آغازگر تحولات شگرف تاریخی گردیده است. آن ها رژیم های هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان را حکومت های آریایی پیشرفته! و با عظمت عنوان می کنند و یکسره به مدح و ثنای آن می پردازند. اساس ایدئولوژی ناسیونالیسم (ملی گرایی) سلطنت طلبانه رژیم شاه و نیز " ناسیونالیسم لیبرالی" گرایش های سیاسی ای همچون "جبهه ملی" و حتی تا حدودی "نهضت آزادی ایران"، بر پایه این تئوری آریا مدارانه قرار دارد. بررسی ها و کاوش های دقیق و اخیر در ریشه های تاریخی و نژادی "قبیله پارس" و "سلطنت هخامنشیان"، بسیاری از مشهورات و دعاوی بی اساس تاریخ نگاری مستشرقین و روشنفکران شبه مدرن پیرو آن ها در صد و پنجاه سال آخیر و در خصوص آریایی ها و ائران وئجه و بهشت گم شده آریاییان و عظمت تمدن ایران باستان و نظایر این ادعاها را کاملا زیر سوال می برد و نشان می دهد،بسیاری از این تئوری ها ریشه در اغراض سیاسی هدایت گران سیاست استعماری دولت انگلیس و نیز سیاست های منطقه ای صهیونیسم داشته است و آنچه "گیرشمن" و "موله" و "مری بویس" و مورخان اغلب یهودی دیگر دراین زمینه مطرح می کنند،غیر از اینکه فاقد استنادات روشن تاریخی است،بعضا با یکدیگر نیز متناقض می باشند. کاوش های "سارا پومری" و "نانسی دماند" بطلان فرضیات مربوط به مهاجرت آریایی ها و بسیاری مشهورات دیگر در این زمینه را آشکار کرده است. اساسا مطالعات مورخانی مستقل ایرانی و خارجی نشان داده است که شاکله تئوری "آریا محوری" و "رژیم آریایی هخامنشیان" و عدل و داد و شاخص های مربوط به آن دوره،؛فاقد هرگونه مبنای نظری محکم و مستند و یا گواه و موید تاریخی روشن می باشد و یکسره ساخته و پرداخته مورخان افسانه پرداز و غالبا مغرضی است که از ترویج این تئوری ها، اغراضی چون آلترناتیوسازی از تصویر ایده آلیز ایران باستان و قرار دادن آن در برابر فرهنگ اسلامی و تمدن کلاسیک ایران و نیز زمینه سازی عاطفی و ذهنی برای پذیرش حضور و استیلای غربیان در ایران( به عنوان پسرعموی آریایی ها) و جدایی افکنی میان مسلمانان منطقه خاورمیانه و زمینه سازی ذهنی-عاطفی برای پذیرش رژیم صهیونیستی در منطقه را دنبال می کند.

دوره آغازین تمدن ایران باستان

از این دوره یادگارهای زیادی بر جای نمانده است. این دوره را می توان کهن ترین مقطع تاریخ ایران دانست. آثاری چون "شهر سوخته" و میراث هنری و فرهنگی به جای مانده از تمدن "ایلام" در شمال غربی سرزمینی که بعدها ایران نامیده شد و نیز آنچه از تمدن کهن "سیلک" در کاشان بدست آمده است،حکایتگر وجود فرهنگ و تمدنی است از جنس آنچه بعدها به نام تمدن هخامنشیان و یا به قول مستشرقان یهودی "تمدن آریایی" نامیده شده است،کاملا متمایز می باشد. این دوره از تاریخ ایران ،در گرد و غبار ناشی از دیرینه سالی و کمبود آثار به جای مانده و به خصوص تلاش مستشرقان و مورخین غرب زده جهت حاکم کردن تئوری آریا محوری،کاملا به فراموشی سپرده شده است. به نظر می رسد که تمدن ایران در این دوره شدیدا متأثر از تمدن بین النهرین بوده است.

تاریخ سرزمین ایران

تاریخ سرزمین ایران را به یک اعتبار می توان به چهار دوره تقسیم کرد:
1- دوران کهن ماقبل سلطه هخامنشیان و قبیله پارس یعنی دوران تمدن «ایلام» و «سیلک» و «شهرسوخته» که میتوان آن را دوره تاریخ باستان در مقابل هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان دانست.جهت تمییز این دوره از مقطع پس از آن ،این مرحله از تاریخ ایران را « دوره آغازین تمدن ایران باستان » می نامیم.
2-دوره تاریخ باستانی ایران که با سیطره قبیله پارس آغاز می گردد و تا شکست یزدگرد سوم در سال21 ه.ق(652م) تداوم می یابد.این دوره را می توان دوره « تمدن کلاسیک ایران باستان» نامید.
3-تمدن کلاسیک ایران پس از اسلام که به غلط به عنوان مصداقی از تمدن اسلامی محسوب گردیده است.این دوره که از قرن اول هجری آغاز می گردد،تا قرن14 ه.ق و مشخصا تا عهد مشروطه ادامه می یابد.« تمدن کلاسیک ایران» از آبشخورهای نختلف فرهنگی تغذیه کرده است که یکی از آن ها میراث بالنده تفکر و حکمت اسلامی و قرآنی بوده است و مولفه های بعضا متزاحم و نامناسب با میراث معارف اسلامی نیز در شکل گیری ان تمدن دخیل بوده اند که درباره آن ها به اختصار سخن خواهیم گفت.
4-دوره سیطره غرب‌زدگی شبه مدرن و تجدد گرایی سطحی است که جریان موسوم به روشنفکران ایرانی،نمایندگان و مبلغان و موسسان فرهنگی –سیاسی آن هستند.